تبليغاتX
کانادا گراف

خیلی ها قبل از اومدن به کانادا به یکی از چیزهایی که فکر میکنن شروع یه بیزینسه.اون اطلاعاتی که تو سایتهای افیشال میشه در این مورد بدست اورد شاید خیلی پرکتیکال و قابل استفاده نباشه.به خصوص برای افراد مهاجر که از یک کشور دیگه میان و بستری که توی اون فعالیت اقتصادی داشتن با اینجا کاملا متفاوته.

من فکر میکنم یکی از چیزهایی که فعالیت اقتصادی اینجا رو از ایران متمایز میکنه رقابت بسیار شدید بین صاحبین بیزنس های مختلفه. مثلا تو یه شهری مثل ونکوور با  جمعیت زیر یک میلیون شاید بالای 100 تا مرکز تجاری بزرگ داشته باشه.فروشگاهای زنجیره ای بزرگ از میوه و سبزی بگیرید تا کفش و لباس و لوازم یدکی اتومبیل و..........شما باید کلیه خدمات رو هم به لیست شرکتهای زنجیرهای اضافه کنید.از اپاراتی و مکانیکی بگیرید تا باغبانی و نجاری و ......

یکه دیگه از چیزهایی که باید بهش توجه کرد ریسک بسیا بالای سرمایه گذاریه.به عنوان مثال اجاره یه مغازه تو ونکوور به طور متوسط حدود 2500 تا 3500 دلار درماهه(حدود 100 متر مربع که متراژ متوسط مغازه هاست)  که شما مجبوری حداقل یه قرارداد سه ساله یا پنج ساله با مالک محل امضائ کنی و این یعنی  شما تا پایان زمان قرارداد باید اجاره رو بدی.هیچ چک وسفته ای هم در کار نیست ولی اگر پول رو ندید کردیت رکوردتون خراب میشه و این تو کانادا یعنی باید قید بیزینسو بزنید.

یه چیز دیگه که اونایی که تو ایران بیزینس کردن باید بهش توجه کنند هزینه بالای نیروی انسانی در مقایسه با گردش مالی و حجم سرمایه گذاریه.فرض کنید شما به یه نیروی کار توی محل کارتون نیاز دارید.شما باید ماهی حدود 2000 دلار به اون بدید.ماهی 2000 دلار حقوق خودتونه و ماهی 3000 دلار اجاره میدید.

فرض کنید حجم سرمایه گذاریتون 150000 دلار  و انتظار دارید که درامد سرمایه ماهی 1500 دلار باشه.حالا شما باید در ماه 8500 دلار سود داشته باشید تا بتونید بیزنستون رو پیش ببرید.شما برای اینکه این رقم رو به عنوان سود خالص داشته باشید باید حداقل فروشتون در ماه بالای 30000دلار باشه.

یه سری دیگه از اپشن ها  هم وجود داره مثل خرید امتیاز از کمپانی های معروف زنجیرهای در فیلد های مختلف از امتیاز کمپانی های  مربوط به رستورانهای زنجیره ای تا تعویض روغن ومکانیکی ولوازم الکترونیک که تو یه پست راجع به اونها و قیمتهاشون و همچنین مزایا و معایبشون براتون مینویسم.

حتما


+ نوشته شده توسط من و بانو در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 و ساعت 5:3 |
سلام دوستان!

باز هم طبق معمول شرمنده از اینهمه تاخیر! دعا میکنم هر چه زودتر ویزای همه دوستانی که هنوز تو ایرانند صادر بشه تا بیان کانادا و ببینند که اینجا واقعا آدم برای کارهای شخصی خودش وقت کم میاره و اونوقت به ما حق بدن که اینقدر دیر آپ میکنیم!! در ضمن بحثی هم که در پست قبلی شروع شده رو قراره که آقای همسر در اولین فرصت ادامه بده.اولین فرصت در مقیاس کانادایی البته!!

از اونجایی که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، امیدوارم که سال 89 برای همه سالی پر از شادی، سلامتی و خبرهای خوب باشه.پر از ویزا! و فرصت های شغلی و تحصیلی ایده آل.من خودم که سال رو سر جلسه آیلتس نو کردم و صادقانه بگم که در کل این ده ماهی که اینجا هستم، هیچوقت به اندازه اون لحظه پر از احساس دلتنگی و غصه نبودم. راستش بعد از امتحان فکر میکردم نمره ای رو که لازم دارم نیارم ولی فکر کنم این آیلتسی ها دلشون برام سوخت و ارفاق کردن که شدم  7.5

پروسه قبولی در دانشگاه هم خیلی طولانیه.من تو این مدت مشغول جمع و جور کردن مدارک مورد نیاز(نامه های اساتید،نامه نظام پزشکی،رزومه و 1500 تا چیز دیگه) بودم تا با نمره آیلتس و نمره امتحانی که اینجا دادم بفرستم برای دانشگاه و اپلای کنم.حالا چند ماه طول میکشه که اونها بررسی کنن و بعد تازه تصمیم بگیرند که از بین مثلا 150 نفر متقاضی برای یه دانشگاه ، حدود 30 نفر رو دعوت کنن به مصاحبه و امتحان عملی و بعد مثلا 8 نفر رو از بین اونها انتخاب کنن. این پروسه انتخاب حدود یک سال طول میکشه. کلا فکر کنم اینها رستم میخوان که از هفت خوانشون بگذره.

بعد از اینکه کار آماده کردن مدارک و فرستادنشون به دانشگاه تموم شد، رفتم به یه کلینیک دندانپزشکی و به صورت والنتیر یا همون داوطلبی به عنوان dental assistant یا همون دستیار دندانپزشک مشغول به کار شدم. اینجا کار داوطلبی به عنوان دستیار دندانپزشک خیلی مرسومه.هم بچه های خودشون که میخوان وارد دانشکده دندانپزشکی بشن، باید یه مدت تجربه این کار رو داشته باشن و هم دندانپزشکهای غیر کانادایی برای آشنا شدن با سیستم اینجا یه مدت رو اینجوری میگذرونند.من الان حدود 8-7 نفر دندانپزشک (ایرانی و غیر ایرانی) میشناسم که از خیر این هفت خوان رستمی که توضیح دادم گذشتن و بعد از یه دوره کار والنتیر، به عنوان assistant استخدام شدن و دارن کار میکنن. اینجا سیستم دندونپزشکی معروفه به :four handed dentistry. یعنی دندونپزشک و دستیار دو طرف مریض میشینن و 50% کارهایی که دندونپزشک تو ایران به تنهایی انجام میده، بر عهده دستیاره.

راستی میخوام یه مطلب هم در مورد زبان به دوستهایی که در مسیر مهاجرتند بگم.همه ما میدونیم که زبان ابزار ارتباط ماست و هر چقدر راحت تر بتونیم ازش استفاده کنیم، احتمال موفقیتمون در اینجا بالاتر میره. من یه توصیه کوچیک در موردش دارم کاری که خود ما قبل از اومدن کردیم: تو خونه هر روز یه ساعت خاصی رو در نظر بگیرین و فارسی صحبت کردن رو ممنوع اعلام کنید! مثلا از 8 تا 9 شب فقط سعی کنید انگلیسی صحبت کنید و البته در اون زمان نباید مشغول دیدن فیلم فارسی باشید!! در ضمن اگه هنوز بعضی هاتون سریالهایی مثل lost ویا friends رو ندیدید، میتونید اون رو هم در برنامه روزمره خودتون بذارید. باور کنید اولش ممکنه این انگلیسی حرف زدن خیلی به نظر راحت نیاد ولی بعد از یه مدت براتون عادی میشه.خصوصا دوستانی که با فرزندانشون دارن مهاجرت میکنن باید خیلی بیشتر رو این قضیه کار کنن.برای ماها ممکنه که چند ماهی طول بکشه تا وارد محیط کاری و یا تحصیلی بشیم ولی بچه ها به سرعت بعد از ورود به کانادا وارد مدرسه میشن و این حجم بزرگ تغییر در محیط اگه همراه با مشکل درک زبان هم باشه ممکنه خدای نکرده بهشون آسیب بزنه.این سریالها یه خوبی دیگه ای هم که دارن اینه که یه دید کلی در مورد آداب و رسوم اینجا میدن.ببخشید که تکرار مکررات شد. میدونم که اکثرتون اینها رو خیلی بهتر از من میدونین. 

خوب دیگه بهتره از مطب دندونپزشکی  و کلاس زبان فعلا بیایم بیرون و یه کم تو هوای بهاری و لطیف ونکوور تنفس کنیم! امروز و دیروز اینجا از اون بارون های شنی (یعنی ریز ریز!) داره میاد که هوس میکنی بری بیرون و چند ساعت قدم بزنی و هر چی خدا رو بابت اینهمه زیبایی شکر کنی، باز حس کنی بهش بدهکاری.زیبایی اینجا مسحور کننده است....




+ نوشته شده توسط من و بانو در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 0:56 |

به نظر من تعریف هر کسی از وضعیتش در کانادا رابطه مستقیمی با شرایط اون فرد تو ایران داره. ما الان حدود 9 ماهه که اومدیم کانادا.تا الان هم برای همه کارهامون برنامه داشتیم و تقریبا بر اساس برنامه جلو اومدیم.این چیزهایی که امروز میخوام بنویسم برداشت کاملا شخصی من از این نه ماهیه که اینجا بودیم.شاید نه ماه دیگه چیزهایی بنویسم که کاملا در تضاد با چیزهایی باشه که الان مینویسم.

همه ما کم و بیش یه اطلاعاتی در مورد چیزهایی که قراره باهاش روبرو بشیم داریم.مثلا همه میدونیم که باید زبانمونو تقویت کنیم ،همه میدونیم که کار پیدا کردن خیلی سخته،همه میدونیم که باید یکی دو سال سختی کشید تا................

من نمی دونم چند درصد ادمهایی که مهاجرت میکنند به خاطر مسائل اقتصادی این کارو میکنند یا چند درصد به خاطر مسائل اجتماعی،سیاسی یا هر چیز دیگه ای ولی مطمئنم نظر ادم های مختلف با ریشه های متفاوت برای مهاجرت میتونه در مورد کانادا و مهاجرت کاملا متفاوت باشه.

ما می آِییم به کانادا با همه اون چیزهایی که میدونیم ولی لمس شون نکردیم.یه بار دیگه تصور کنید که می رید به جایی که :

فرض اول

مدرک تحصیلی بالا، زبان خوب(مثل من که با ایلتس اورال 6.5 و اسپیکینگ 7 فکر می کردم دیگه بعله...)،کلی تجربه کاری و رزومه درست حسابی و....:

1-در مقایسه و رقابت با یک انگلیسی زبان فرق زیادی با یک لال مادر زاد ندارید پس به این فکر نکنید که میتونید با حرف زدن کسی رو تحت تاثیر قرار بدید.

2-هر مدرک تحصیلی غیر کانادایی که دارید با عرض پوزش اینجا برای بازار کار هیچ ارزشی نداره.اینجا اون چیزی که ازتون میخواند لوکال اکسپرینسه.من یه همکلاسی بریتیش داشتم که با هفده سال سابقه کار تو انگلیس و زبان مادری انگلیسی نتونسته بود تو یه سال گذشته کار پیدا کنه و اومده یه سرتیفیکیت از اینجا بگیره تا بتونه شانسشو بیشتر کنه!!

3-هر تجربه کاری تو هر رشته ای دارید متاسفانه اصلا بدردتون نمیخوره.فرض کنید یه رزومه میفرستید یه جایی و مثلا توی اون رزومه اسمتون به جای ادوارد هست رضا.خوب این یعنی احتمال خوب بودن زبان پائین.مدرکتون رو هم از مثلا شریف گرفتید.خوب این یعنی غیر کانادایی و همچنین غیر لوکال.حالا شما فرض کنید برای اون شغل فرضی 100 تا رزومه اومده نه اصلا 50 تا یا نه اصلا 20 تا و اونا می خوان 5 نفر رو به مصاحبه دعوت کنند.چند درصد فکر میکنید که به مصاحبه دعوت بشید و برید سر کار تا تجربه و تبحرتون رو به اونا نشون بدید!!!

حالا فرض کنید تو ایرانید.یه ادمی هستید که مدرک نداره ،حرف هم که نمیتونید بزنید و (البته امکانش هم هست که خیلی چیزها رو نفهمید) و هیچ تجربه بدرد بخوری ندارید.خوب یه زن و دو تا بچه هم دارید.حالا می خواهید چیکار کنید؟

این همون شرایطی که تو کانادا باهاش مواجه میشید.بدون تعارف.اما.......

اگر عزمتون رو جزم کردید و میخوائید بمونید،اگر نمیترسید،اگر پول کافی دارید ،اگر میخوائید بمونین میتونین.ولی باید همه اون چیزهایی رو که ندارید تو اون مدت زمانی که توان مالیتون بهتون اجازه میده بدست بیارید.حالا چقدر پول دارید و چقدر زمان دارید(از نظر سن وسال).در واقع این پول ،زمان و  اراده، سه چیز مهمی اند  که زندگی جدیدی را که میخوائید شروع کنید بنا میکنند.

1-میتونید یه کمی بعد از اینکه زبانتون یه مقدار بهتر شد و خلاصه کلی این در و اوندر زدید یه کاری پیدا کنید که احتیاج به مدرک و تجربه نداشته باشه.فرض کنید برای پیدا کردن و  به دست اوردن همین کار هم باید با کانادایی های بدون مدرک وتجربه رقابت کنید.حالا دوباره فرض کنید در ایران هستید.یک گروه از کارهایی رو که با شرایط فوق می تونستین به خودتون پیشنهاد بدید لیست کنید.

2-با اتکا به مدرک و تجربه ایرانتون  وارد پروسه ارزیابی پروفشنال مدارک شامل امتحانات ،مصاحبه،امتحانات زبان مربوطه،میشید که در خیلی از موارد یکی از شرایط ارزیابی و گرفتن مجوز کار داشتن سابقه کار کاناداییه.(مثلا در مورد پروفشنال اینجنیرز).در این حالت در بهترین حالت و با فرض محال (امکان زیر 10%) حداقل سه سال طول میکشه که بتونید رجیستر بشید.به شرطی که بشینید درس بخونید ها!!!!!قابل توجه پزشکان،مهندسان،دندانپزشکان،...........


3-با اتکا به مدرک و تجربه ایرانتون یا وارد یه کالجی ،یه دانشگاهی یه چیزی میشید.اگر خیلی با برنامه ریزی وارد کانادا شده باشید دیگه در بهترین حالت یه 6 ماهی طول میکشه که وارد یه جایی بشید و دیگه بسته برنامه ای که برمیدارید میتونه از دو سه ماه تا 4 سال طول بکشه.بعد که فارغ التحصیل شدید بسته به اینکه چه رشته ای خوندید تازه مثل یه بچه خوب که تازه فارغ التحصیل شده و هیچ تجربه لوکالی نداره می رید دنبال کار.دیگه زیاد روی بک گراند کاری تون هم حساب نکنید چون که دیگه یه جورایی یه 5 ،6 سالی ازش گذشته و دیگه بود نبودش زیاد فرقی هم نمیکنه.حالا دوباره همون جریان رزومه و ادوارد و رضا و باقی مسائل...

این چیزهایی که گفتم واقعا چیزهایی که وجود داره و مطمئنا وقتی که اینجا بیاد باهاش مواجه می شید.اما....

همه ماهایی که اومدیم اینجا مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتیم.شاید برای خیلی از ماها اومدن به اینجا زمانی که فرمهامون رو پر میکردیم خیلی دور از دسترس نشون میداد.ولی ما اومدیم.مطمئنا همه کسانی که قبل از ما اومدند کما بیش با این مسائل مواجه شدند.من فکر می کنم اگر ما امروز کسانی رو میبینیم که در جایگاهی قرار گرفته اند کا ما دوست داریم خودمون رو اونجا ببینیم باید امیدوار باشیم و دنبال راهمون بگردیم.

فرض دوم

بعدا مینویسم.

حتما

+ نوشته شده توسط من و بانو در جمعه دهم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:34 |
الا یا ایهاالناس:

20 مارچ،هرچند که اصلا به قیافه اش نمیخورد،ولی همان لحظه ایست که سال کهنه را تحویل میگیرند وسال نو تحویل میدهند.بر همگان فرض است که در این لحظه فرخنده با جامه ای نو و چهره ای آراسته بر سفره هفت سین میراث اجدادی لحظه ای آرام گیرند،چرا که بر طبق باوری کهن سرنوشت سال آتی در آن لحظه رقم خواهد خورد...

حالا شما تصور کن که یکی مثل من از بد حادثه، درست لحظه سال تحویل، نشسته سر امتحان آیلتس و داره سعی میکنه حواسشو جمع کنه که مثلا مستر اسمیت برای چه روزی اتاق رزرو کرد،یا علت انقراض فلان گونه کمیاب شتر مرغ دریایی در 1500 سال پیش چی بود و یا اینکه چه ارتباطی بین گرم شدن زمین و افزایش آمار جرم و جنایت و اثرات منفی بازیهای کامپیوتری هست؟.............................

یعنی دقیقا همون لحظه ای که داره حس میکنه شاید بغض یه مادر کنار سفره هفت سین میشکنه و یه پدر،یه اسکناس نوی تا نشده اضافه میاره.............

خب دیگه،اینهم یه جور سال تحویل کردنه از نوع مهاجرتیش!روز سالگرد ازدواجمون سر جلسه امتحان دندانپزشکی بودم و الان هم که دارم سال رو اینجوری تحویل میگیرم!خدا به خیر کنه!سعی میکنم به نکته مثبتش نگاه کنم:اینهمه آدم که دوستشون دارم و دوستم دارن تو یه لحظه خاص بهم فکر میکنن و این یعنی یه اقیانوس انرزی مثبت!یعنی آیلتس از 9 میشم 100!

چند روز پیش اولین تولدم رو دور از ایران پشت سر گذاشتم.به لطف همین آشنایی که اینجا داریم،روز خوب و پر خاطره ای شد.ولی این مناسبت ها خیلی حال و هوای ایران رو زنده میکنه و اون منطقه ای از مغز رو که مربوط به خاطرات و دلتنگی هاست،قلقلک میده.

بگذریم...به نظر شما بعد از تولد من 8 مارچ شد روز زن،یا قبلا بوده و من که دیدم روز مناسبیه اون روز به دنیا اومدم؟!!والله من خودم اون روز سرم شلوغ بود درست یادم نیست!



+ نوشته شده توسط من و بانو در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 23:27 |

تو هفته گذشته همه چیز تو کانادا تحت الشعاع المپیک قرار داشت.تو ونکوور هم که ملت هر شب تو خیابونهای دان تان کارنوالهای خیابونی راه انداخته بودند.هوای فوق العاده هم تو این یکی دوهفته اخیر واقعا یه حس و حال بهاری به همه داده بود و خلاصه با توجه به هوای همیشه بارانی ونکوور خیلی مردونگی کرده بود.ما هم هفته قبل به خونه دوستان وبلاگیمون پوریا و میترای عزیز (مهاجر ونکوور و اینده سبز)رفتیم و حسابی مزاحمشون شدیم. الان دوستان دنیای مجازی دیروز تبدیل به دوستان خوب مون شدن که برای ما  اشنایی با این دوستان خوب کلی انرژی بخش بود.

امروز آخرین روز از بازیهای المپیک زمستانی بود و از قضا مصادف شد با شکست دادن آمریکا در هاکی و کسب مدال طلا برای کانادا.حالا تصور کنید که این دو تا اتفاق در یک روز بی نظیر و آفتابی رخ داده باشه.برای کانادایی ها بهانه بهتر از این برای ریختن به خیابون و شادی و پایکوبی وجود نداره.یک حقیقت در مورد کانادایی ها اینه که هاکی یعنی زندگی یعنی عشق...تنها چیزی که میتونه رگ غیرتشونو قلمبه کنه!به خاطر همین هم بازی امروز براشون فوق العاده مهم بود،خصوصا اینکه چند روز پیش هم تو دور مقدماتی تو بازی با امریکا باخته بودن.

امروز ما از صبح برای اینکه از این هیجان کانادایی های دو اتیشه طرفدار هاکی بی نصیب نمونیم ، از خونه زدیم بیرون و برای ناهار رفتیم به یه جایی که میشد چندین ساعت متوالی سر میز نشست  و از طریق مانیتورهای بزرگ مسابقات رو قاطی  مردم تماشا کرد.باورم نمیشد برای ورزشی که تا دیروز هیچی ازش نمیدونستیم،تحت تاثیر هیجان مردم و تشویقهاشون اینقدر خوشحال یا ناراحت بشیم و ..

نمیدونم چرا یهو همون لحظه ای که از خوشحالی گل آخر بین زمین و آسمون بودم،یاد بازی فوتبال مقدماتی جام جهانی خودمون و بازی با استرالیا افتادم و ..


+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه دهم اسفند 1388 و ساعت 12:12 |

کلیه مطالبی که در زیر میخوانید در فضای بسیار ازاد نوشته شده و شایعه هر گونه اعمال فشاری جهت نگارش سطور ذیل شدیدا تکذیب می گردد و مندرجات سطور اتی ناشی از  اشتیاق نویسنده بوده و میباشد:

دیشب شب جشن سال نو چینی ها بود و من و همسر گرامی به اتفاق یکی از دوستان رفتیم به ریچموند که مرکز  تجمع چینی ها و چشم بادومی های ونکوور بزرگه.متاسفانه این دوستمون از غفلت ما استفاده کرد و به بهانه شام  و از این حرف ها ما رو برد به کازینوی River Rock  تو ریچموند.ما هم بدون توجه به تمام نصیحت های دوستان تحت تاثیر جو مربوطه قرار گرفتیم و ضمن ارتکاب به عمل شنیع قمار ،مقداری از پس انداز خانواده رو که تو این روزها شدیدا بهش احتیاج داریم رو ،تقدیم دوستان کردیم تا در ساخت و تجهیز و تجلیل هر چه بیشتر این گونه مکانها بکوشند.قائدتا با این حرکت مرتکب چند جور خیانت شدم.اول اینکه با از دست دادن 10$ دلار از سرمایه خانوادگی به جرگه مردان جدا از خانواده پیوستم و صفت مذموم قمار باز (البته از نوع غیر قهارش)را تا اخر عمر به مجموعه صفت هام اضافه کردم.دوم اینکه با این مبلغ که به اون ماشین های لعنتی باختم در واقع سرمایه اولیه برای ساخت و تجهیز چنین مکانهایی رو در اینده فراهم کردم که قائدتا مسئول کلیه بدبختیهای احتمالی برای بازندگان اتی نیز اینجانب خواهم بود.

در هر صورت برای جلوگیری از هرگونه مشکلی اینجانب مشغول نوشتن این مطلب هستم تا به شرط پیش از ارتکاب به عمل فوق با همسر گرامی عمل کرده باشم .اه .....،خدا رو شکر که چیزی نبردم و الان این فرصت به من رسیده که مطلبم را خدمتتون عرضه کنم:

(اقا ولی فرصت کردین حتما یه سر برین خیلی باحاله)

من قرار بود از اول فوریه برم کالج ،اما با اضافه کردن یه درس دیگه مجبور شدم از اول ژانویه شروع کنم.این سرتیفیکیتی که قرار به ما بدن اسمش (Construction and Drafting ) و مدت زمانش هم تقریبا پنج ماهه.درس هایی هم که قرار بگذرونیم ایناست:

1-Auto cad fundamental

2-auto cad advanced

3-civil 3d

4-surveying

5-Canadian building code

6-construction estimating

برنامه کلاسها به شدت فشرده است و من فکر میکنم برای کسی که قبلا تو این فیلد نبوده یه جورایی غیر قابل استفاده باشه.کلاسها به این صورت که درسها رو به صورت همزمان نمیتونید بگیرید بلکه درسها رو باید دونه بدونه بگیرید و پاس کنید.مثلا 3 هفته پشت هم اتوکد دارید برای هفته ای پنج روز و روزی 4 ساعت.مطالب ارائه شده عموما کاربردیه و دقیقا همون چیزی که بهش تو محیط کار احتیاج دارید.حجم مطالب ارائه شده در هر جلسه بسیار زیاده و برای کسانی مثل من که فکر می کردند فقط این کلاسها رو گرفتن برای مدرکش هم ،احتیاج به کلی مطالعه و صرف وقت داره . 

حدود نود درصد کلاس رو مهاجرانی تشکیل میدن که با مدارک مهندسی یا معماری از کشورهای خودشون برای پیدا کردن کار تو کانادا مشکل داشته اند.اکثرا هم بالای دو ساله که به کانادا اومدن و من با سابقه 6ماهه فکر میکنم کم سابقه ترین مهاجر  تو این دوره ها باشم.

فعلا هیچ درامدی نداریم و مشغول تناول از محل پس اندازمون هستیم.هزینه هام در بهترین حالتش با در نظر گرفتن کلیه جوانب احتیاط برای خانواده دونفره ما هیچ وقت زیر 1800 دلار در ماه نبوده.(هزینه بیمه ماشین و هزینه بنزین در حد هر هفته 20 دلار در نظر گرفته شده).

پیدا کردن کار مناسب در کانادا خیلی سخته ولی خوب خیلی ها هم پیدا کردند.نگهداشتن کار خوب از پیدا کردنش هم سخت تره.(با استناد به تجربیات دوستان).پیدا کردن کار نامرتبط هم به اون اسونی ها که تصور میشه نیست.

در مورد بیزینس،مثلاا چه میدونم باز کردن بوتیک یا رستوران یا خرید و فروش و باز سازی اپارتمان یا خرید و فروش ماشین یا ....خلاصه اون چیزهایی که خیلی ها قبل از اومدن ممکنه بهش فکر کنند،خیلی ریسکش بالاست.با توجه به هزینه های بالای شروع یا خرید یه بیزینس و با در نظر گرفتن مبلغ اجاره ها و نیروی انسانی من فکر میکنم برای یه مهاجر بدون حداقل 2 تا 3 سال تجربه مرتبط مثل خودکشی میمونه.

در مورد المپیک زمستانی هم که فعلا همه رو یه جورایی مشغول خودش کرده.هر جا که میری میبینی همه لباسهایی با لوگوی المپیک پوشیدن و همه یه جور حس افتخار نسبت به کشورشون دارند و سعی میکنن یه جورایی به سهم خودشون به المپیک کمک کنند.مثلا اینجا یه سری پلاک ماشین با لوگوی المپیک زده بودند که از یکی دو سال پیش میتونستی به جای پلاک معمولی اونا رو برای ماشینت بخری و یه مبلغی در حود فکر کنم 50 دلار درسال اضافه تر بدی برای حمایت از المپیک.الان رو خیلی از ماشینها میتونی اون پلاکو ببینی.داشتم فکر میکردم اگر تو ایران برای حمایت از مسابقات کشورهای اسلامی از اون پلاکها میفروختند چند نفر می خریدند؟!!

+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 22:51 |

اینم یه سری عکس از مراسم حمل مشعل:

+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 21:32 |
سلام به همگی

من (بانو) بعد از سه ماه و اندی کنج عزلت گزینی و دود چراغ خوردن،3 روز پیش طی نبردی نفسگیر از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر مرحله اول امتحانات دندانپزشکی در کانادا را پشت سر گذاشتم و کماکان در حالتی شبیه آنچه اصحاب کهف تجربه کردند،به سر می برم.از همه دوستان و بستگان التماس دعا دارم!!!!!!!!

قبل از هر چیزی باید از دوستانی که کامنتهاشون بی جواب مونده معذرت بخوام.چون مدت زیادی ازشون گذشته ،احتمالا اکثر دوستان جوابشون رو از طرق دیگر گرفتن.اگر کسی سوالی داره که فکر میکنه که ما بتونیم کمکشون کنیم،قول میدم که خیییلی زود جواب بدم.

از اونجایی که این وبلاگ خیلی وقته که داره خاک میخوره،هر گوشه و کنارش یه کاری برای انجام دادن داره.شما تصور کن که یه خونه رو 3 ماه بسپاری دست آقای خونه!الان این وبلاگ هم شبیه همون خونه است!البته با سپاس و تشکر از آقای خونه!!!!!!!!!!

و اما شرح ما وقع:

امروز صبح مشعل المپیک از نزدیک خونه ما گذشت.صبح حدود ساعت 9 با آقای همسر برای پیاده روی رفته بودیم بیرون و در حال احسنت گفتن به خلقت خدا بودیم که دیدیم مردم دسته دسته با پرچم کانادا در دست و لباسهای اکثرا قرمز دارن در مسیر پیاده روی ما تجمع میکنن.ما هم تا به خودمون بیایم،دیدیم که دو تا پرچم کانادا،دستکش های قرمز با آرم پرچم کانادا و بطری های کوکاکولا با طرح المپیک زمستانی دستمونه و منتظریم که قهرمانهای مشعل به دستمون از راه برسن!خلاصه اینکه بعد از اجرای چند آهنگ شاد و شادی مردم و بچه ها،ورزشکار مشغل به دست از راه رسید و جالب اینکه دقیقا در محلی که ما ایستاده بودیم،شعله مشعل به ورزشکار بعدی تحویل داده شد و نتیجه این شد که من تونستم چند تا عکس توپ با مشعل المپیک در دست بگیرم!حالا لااقل اگه نتونستم از پس امتحانهای دندونپزشکی بربیام،میتونم ادعای قهرمانی در المپیک بکنم!!!!!!

مهمترین چیزی که امروز برام جالب بود،رعایت قانون و پایبندی به اصول از جانب مردم و خوشرویی و رعایت ادب از جانب پلیس بود.مردم حتی یه قدم از جایی که بنا بود بایستند جلوتر نیومدن و همه چیز در کمال نظم و قانون پیش رفت.نمیدونم چرا هنوز ذهنم دست از مقایسه پایان ناپذیر بین دیده ها و تجربیاتش برنمیداره!

قرار نبود این پست طولانی شه.فقط میخواستم بگم این وبلاگ هنوز وبلاگه و ما هستیم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط من و بانو در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 و ساعت 7:51 |
سلام

اول از همه شرمنده که دیر به دیر اپ می کنیم.اینم دو تا دلیل داره،اولیش اینه که  پای اصلی این قضیه کلا از صفحهات دنیای مجازی تا زمان امتحاناتش محو شده و اگه اغراق نباشه با این وضعیت درس خوندن کنکوری امکان حذف از صفحات دیگه هم کم نیست!!!!

دلیل دومش بعد از تنبلی من روند خطی جریانات جاریه که خوب مثلا هیچ اتفاق خاصی یا مطلب قابل ذکری از دید من (با لحاظ کردن فاکتور تنبلی) دیده نمیشه.

و اما از جریانات ما مهمتر از همه اینکه بالا خره موفق شدم در دومین امتحان نه اصلا دروغ چرا تا قبر...سومین امتحان تو لنگلی(یه شهری نزدیک ونکوور)موفق به گرفتن گواهینامه رانندگی بریتیش کلمبیا بشم.ولی راستیتش قبول شدن تو این امتحان خیلی به شانست بستگی داره.تصور کن یه ساعت تمام کنار یه نفر دیگه بخوای رانندگی کنی و تمام قوانین رانندگی و تابلوها وحق تقدم و ............همه چی رو رعایت کنی.به نظر من که اگر خیلی خوش شانس نباشی یه جایی خلاصه یه چشمه از رانندگی ایرانیمونو نشون میدی و....در هر صورت فکر میکنم یکی از کارهای مهمی که هر کی بعد از مهاجرت داره همین گرفتن گواهینامه است .در ضمن از کلیه دوستانی که تو پست قبلی در مورد شولدر چک راهنمایی کردن ممنونم.اجر دوستان با اقا سیدالشهدا


در مورد مدرک من هم بالاخره این دوستان ما تو bcit رضایت دادند و پس از انطباق دروس متون اسلامی و معارف و اخلاق و وصایا و خلاصه سایر دروس فوق تخصصی مربوطه به سیستم کانادا واحدهای گذرونده شده بنده رو مطابق و برابر دوره های چهار ساله بریتیش کلمبیا  ارزیابی کردند.البته گذروندن یه  واحد وصایای ملکه جهت انطباق کامل به نظر خودم لازم می اد.البته این ارزیابی فقط به درد ادامه تحصیل یا ارائه به کارفرماهایی که ارزیابی مدارک خارجی رو برای استخدام نیاز دارند می خوره.برای کار مهندسی یه سری امتحانات مثل همون امتحانات نظام مهندسی خودمون وهمچنین سابقه کار مهندسی زیر نظر یه مهندس با پروانه کار کانادایی لازمه.منم با تحقیقاتی که کردم فعلا تو یه کالج ثبت نام کردم که یه دوره 4 ماه داره که خیلی به درد مهندسین مهاجر می خوره.این کالج یه سرتیفیکیت کانادایی میده که وقتی میذاری کنار مدرکت ظاهرا با هم دیگه یه کارهایی میکنند.یعنی یه جورایی راحتتر وارد بازار کار تخصصی خود میشی تا اگر قابلیتی داری اونو نشون بدی و خودتو پروموت کنی.کلاسها هم از فوریه شروع میشه.البته واقعا خیلی وفت گذاشتم خلاصه موفق شدم با یکی از دوستانی که قبل از ما اومده بودند و تویکی از این دوره ها شرکت کرده بودند تماس بگیرم و یه جورایی خلاصه تصمیم نهایی رو بگیرم.دلیلش هم اینه که شما برا هر دورهای که بر میداری علاوه بر هزینه مالی که پرداخت میکنی (برای این دوره ای که من برداشتم 5500$ برای  4 ماه و یه سرتیفیکیت )کلی وقت وانرژی میذاری و ......

خوشبختانه موقعی که اومدیم تو یکی از این برنامه های کاریابی مهاجرین متخصص مربوط به دولت بریتیش کلمبیا شرکت کرده بودم که یکی از مزایاش پرداخت دو سوم هزینه دوره های اموزشی تخصص تا سقف 4000$ تا بود که فکر میکنم من میتونم برای این دوره ازش استفاده کنم.

در مورد هوا هم که هر روز بدون استثنا بارندگیه.یعنی اگه 23 ساعت بارون نیاد حتما یه ساعت اخر رودیگه بارونه.ولی هر چی که بیشتر میگذره بیشتر این زیبایی های اینجا به نظرم میاد.بعضی وقتها که یکی دو ساعت افتاب میشه که واقعا معرکه است.

راستی یکی دوتا رستوران خوبم پیدا کردیم که خیلی عالی هستند.یکیش یه رستوران چینی که بوفه ست و چون به قول خودشون all you can eat من علاقه خاصی بهش دارم.ادرسشم  تو سوری نبش خیابان 152و101.قیمتش هم 10 دلار برای هر نفر برای ناهار و 14 دلار هم برای شام.واقعا منوشون کامله.از دسر و میوه وبستنی تا لجن دریایی و یه چیزایی که ما ازش سر در نیاوردیم.خلاصه اگه یه وقتی اومدین اینجا حتما تشریف ببرین.صاحبش خوشحال میشه!!!!!!!!!!



+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 12:0 |
هفته قبل با هزار بدبختی یه وقت برای امتحان رانندگی تو کوکیتلام رزو کرده بودم.خوشحال بودم که برای روز شنبه تونستم وقت بگیرم که نیازی به مرخصی و از این جور حرف ها نبود.روز قبلشم از سر کارم مستقیم رفتم اونجا .با یکی از ماشین های این مدرسه های رانندگی هماهنگ کرده بودم که نکات لازمو برا امتحان بهم بگه.اون دوستمون هم کلی از نحوه رانندگی ما تعریف کرد و گفت که با اطمینان میتونه بگه که من مشکلی ندارم!!خلاصه یه 50 دلاری برای یک ساعت ونیم تمرین به ایشون دادم و با خیال راحت برگشتم خونمون.فرداش هم با اطمینان رفتم برای امتحان.امتحان حدود یه ساعت طول کشید و در طی مدتی هم که مشغول رانندگی بودم خانم ممتحن با خیال راحت کنار من نشسته بود و دیگه از وسطهای امتحان حوصلش سر رفت و شروع کرد به خط خطی کردن کاغذی که داشت.منم دیگه هر چیزی از مهارت وتجربه چندین وچند سالم تو رانندگی داشتم یه چشمه بهش نشون دادم.یه جورایی برای اولین بار بود که تو یه امتحان اینطوری احساس غرور میکردم.خودمونیم پیش خودم فکر میکردم چقدر داره از رانندگی بی نقصم لذت میبره.

خلاصه بعد از یک ساعت که برگشتیم ازم خواست که ماشینو پارک کنم و بعد شروع کرد با لبخند از نحوه رانندگی من تعریف کردن.خلاصه نتیجه این شد که الان یه هفته است که ماشین نازنین که فقط روزی ده دلار پول بیمشو میدم جلو در خونمون پارک شده و من تو این هوای ملیح بارونی ساعت 6:30 صبح از خونه میرم بیرون تا با اتوبوس بتونم برم سرکار!!

تا حالا برام اتفاق نیافتاده بود تو یه امتحان اینقدر ازم اشکال گرفته باشن.خانم ممتحن عزیز فقط حدود یه ربع بعد از امتحان داشت اون چیزایی رو که خط خطی کرده بود برام شرح میداد!!

خلاصه اینکه شولدر چک یادتون نره؛اگر هم اهسته برانید باز هم موجب خطر برای اونایی هستید که دوست دارند با حداکثر سرعت مجاز رانندگی کنند و در پایان روی مهارت عابر پیاده برای نجات خودش از اتوموبیلتون اصلا حساب نکنید!!!!!!اینجا که ایران نیست

+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 9:0 |